صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 47372
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
پادگان شهید ......... اعزام مشمولین به خدمت  19/12/87

به بهانه اعزام مشملین به خدمت   (اعزام به جبهه)

در حالیکه شب آرامی را پشت سر گذاشته بودم صبح روز 19/12/ 87 در حال شروع شدن بود هوای مطبوع وبهاری دل انگیزی که نشان از طراوت طبیعت داشت  آرامش وسکوت آن گاهی با صدای بوق ماشینی می شکست اما لطافت هواو آبی بودن آسمان زیباتر از همیشه بود  هنوز دقیقی از صدای موذن نگذشته بود .هنوز دل ها صیقل داشت. آنها که نماز خوانده بودند بی آلایش وبی دغدغه دراز کشیده بودند. بی نمازها هم از این شانه به آن شانه می چرخیدند وگاهی از زیر پتو  به ساعت خود نگاه می کردند .در این لحظات بود که صدای آیفون تصویری (آن طرف پیدا) به صدا در آمد  لباس پوشیدم وبا آنان حرکت کردم البته من مسافر کش نمی باشم اما در هر جهت به سمت پادگان شهید .......حرکت کردم در حالیکه  همراه خود سربازی را وپدرش راهمراه داشتم در حین حرکت جناب سروان وجناب استوار ولباس شخصی دیگر همراهشان را سوار نمودم ما شین همچنان به پیش می رفت وخانم هایده از بیخ دل فریاد می کشید تا قبل نگهبانی من حققتا متوجه نبود آنها هم چیزی نگفتند جلو نگهبانی با اشاره سروان زنجیر انداخته شد وتا جلودژبانی دوم رفتم همه پیاده شدند من هم پارک کردم ومتوجه شدم جنابان مبلغ کرایه ماشین را هم بدون گفتن گذاشته اند روی صندلی نمی خواهم بگویم اما این اولین دفعه ای است که من در این چند سال از افراد نظامی کرایه دریافت کرده هیچگاه من کرایه از مسافر در مسیر حرکت نگرفته ام ونمی گیرم .

تعدادی پدرومادر همراه با فرزندان خود آنجا نشسته بودند ساعت 7 صبح را نشان می داد وتازه یکی یکی مشمولین حاضر می شدند وبر جمعیت حاضر افزوده می شد ودر ساعت 8 ونیم جمعیت ومشمولین به اوج خود رسید کیف دستی با موهای بلند ولباسهای گوناگون دست مادران که اشگ گوشه چشمان خود را یواشکی ودزدکی با گوشه چادر وانگشتان خود  می گرفتند و به محض اینکه پسرش جابجا می شد نگاه نگران او هم به دنبال پسرش می چرخید گاهی به درون ساک نگاهی می انداخت تا چیزی از قلم نیفتاده باشد دلش نگران بود بچه بغل او هم مرتب بیقراری می کرد وبا دست چادرش را می کشید وپای خودرا به او می زند آنقدر نگران بود که وزن سنگین بچه را حدود یک ساعت بود که تحمل می کرد دیگر حوصله مرا بسر آورد کنارش رفتم وگفتم خانم حداقل این بچه را روی زمین بگذار خسته می شوی آنگاه در کمال ناباوری نگاهی کرد وبچه را بر زمین گذاشت .تعدادی هم همراه دوستان خود بودند که در کنار آتش کوچکی که به پا کرده بودند در حال گرم شدن وکشیدن سیگار بودند پیرمرد با محاسن سفید در حال نشستن بروی سنگی بود که همسرش آمد ودر حال گریه نمودن شد او هم می گفت ما هم خدمت کرده ایم غصه ندارد نوه او وپسرش هم رسیدند  آن طرف جاده هم یک نفر با ویلچر خود در حال نزدیک شدن به انبوه جمعیت بود  تعدادی غیر مشمول هم سر به سر مشمولان می گذاشتن ومی گفتند آش خور سرباز نگهبان پارکینگ اتومبیل ها هم افراد را بخارج از ودورتر از پارکینگ هدایت می کرد چوب دستی باطوم نما را هم چنان بدست خود گرفته بود که نخ گردن دسته آن روی دستش فشار وارد می کرد نگهبان بالای برجک هم مات ومبهوت این جمعیت بود وبدقت همه را بررسی می کرد واز نظر می گذرانید  مشمولی هم برگ واکسن خودرا نیاورده بود وبا تلفن می گفت تا برایش بیاورند کمی داخل جمعیت شدم صدایی مرا بخود مشغول کرد می گفت اشکال ندارد کرمانشاه می رود فلانی پارتی من است می آورم اورا به شهر خودمان خوش نیامد. از او فاصله گرفتم . نزدیک  نگهبانی چند تا جوان بودند وبا هم اشاره به زندان می کردند که آنجا اوین دوم ایران است ...

ادامه دارد...

دسته ها :
دوشنبه نوزدهم 12 1387
X